تبليغاتX
\/\/\/\/___________________

گوربان: هر ثانیه ای که می میرد، بر دوش قلمم تشیع می شود تا در گورستان سپید دفترم دفن گردد. و اینجا، من «گور بان»ِ هزاران ثانيه مدفون در دل ِ واژه ها هستم... و تو فاتحه خوانی یا رهگذر یا جنازه ای سرپا که بالای گور من مدعی زیستنی؟


آقای ِ کوچکـــ :


مو

 فقط گاهی

اسیر موهای بلند می شوم...

آنهم اگر باز باشد...

من هیچگاه با آن تور که می بافند، اسیر نمی شوم!

 

  

+  | شنبه 31 شهریور1386| 11:39 قبل از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------

تاتی

می گویند مادر وقتی می خواهد فرزندش را «تاتی» بی آموزد، از او دورتر می ایستد و آغوش باز می کند.

گاهی دور تر بودن

یعنی

دوستت دارم

  

+  | پنجشنبه 29 شهریور1386| 11:58 بعد از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------

افسوس

باز شب شد

 

چراغ های خانه را که خاموش میکنم؛ دلم روشن می شود. یک چراغ کوچک کافی است...

با خودم می گویم، روز اگر به هیچ و بطالت رفت به درک! لااقل شب افسوس روز بی حاصل خود را می خورم. گاه «افسوس» عبادت است.

 

باز صبح شد

  

+  | پنجشنبه 29 شهریور1386| 3:32 قبل از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------

مرد

من اگر پسری می داشتم، حتما او را از شر اين تابوی کهنه نجات میدادم و در گوش او همواره می خواند که:

 

«ای عزیز پدر

مرد هم گریه می کند

ولله مرد هم گریه می کند»

 

این برای او کافی است، و می گذارم تا زمانه خود به او بیاموزد که : مرد هیچگاه درد و دل نمی کند!

  

+  | چهارشنبه 28 شهریور1386| 10:49 بعد از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------

تخت دونفره

گاه و بیگاه که نیمه شب، خوابم از سر میپرد، چه تصویر تلخی است:

من

یک تخت دو نفره

و تنهایی تاریک یک نفره!

 

دیگر از همبستری با یک موبایل دورخیز کرده برای عربده کشی در چند ساعت دیگر

-          که آهای آدم کوکی، بیدار شو، روز از نو و روزی نه چندان نو ...!! –

خسته شده ام!

 

غرورم را خیلی دوست دارم!

به تو هیچ وقت نخواهم گفت که : جایت خالی است!

و جای من گرچه وسیع شده، اما دلم تنگ تر است از هر وقت

 

  

+  | سه شنبه 27 شهریور1386| 5:14 بعد از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------

شاه

حريف پیر و گردن کلفت ما را باش! همه هوش و حواسش به سرباز و فیل و اسب خودش رفته. بی خبر از آنکه اين شطرنج باز جوان، در بازی قواعد منحصر به خودش را دارد!

کیشی مرا در خوابت هم نخواهی دید...

چون شاه من روی صفحه نیست!!

  

+  | سه شنبه 27 شهریور1386| 0:17 قبل از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------

افطار

زبان مثل خاک کویر خشک است و در کام می چسبد! خیال یک فنجان چای داغ تنها آرامشی است که بتوانی این دقایق را سپری کنی و چند لحظه بعد، بانگ الله اکبر و یورش چای به حلقی خشک. فکرش را بکن! همه تشنگی ام را با خود می شويد و میبرد. گویی ناله نای به هم چسبیده ام را می شنوم که ارام آرام باز می شود و راه باز می کند.

امروز خیلی تشنه ام...

  

+  | دوشنبه 26 شهریور1386| 6:25 بعد از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------

مال بد

سنگهایمان را با خدا واکندیم

قرار شد او خدایی اش را بکند من هم بندگی ام را

اصلا خدایی کردن به ما نیامده است

بیا

تحویل بگیر

مال خودت!

اصلا راست گفته اند مال بد بیخ ریش صاحبش!

  

+  | یکشنبه 25 شهریور1386| 0:9 قبل از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------

عق

آهای...
سرکار خانم پرستار محترم
حالتان خوب است؟
من در دلم کلی حرف تلنبار دارم، دوستدارم به دامن سپید شما عق بزنم همه اش را. اشکالی دارد؟

  

+  | شنبه 24 شهریور1386| 11:21 بعد از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------