تبليغاتX
\/\/\/\/___________________

گوربان: هر ثانیه ای که می میرد، بر دوش قلمم تشیع می شود تا در گورستان سپید دفترم دفن گردد. و اینجا، من «گور بان»ِ هزاران ثانيه مدفون در دل ِ واژه ها هستم... و تو فاتحه خوانی یا رهگذر یا جنازه ای سرپا که بالای گور من مدعی زیستنی؟


آقای ِ کوچکـــ :


داستانک ِ آخر !

پی نوشت نهم: 31 شهریور 88

1) روز موعود رسید... حالا چند یک ساعت از سه شنبه گذشته... من همیشه سه شنبه ها را دوست نداشتم! 9 صبح امروز، آقای کوچکــ بستری خواهد شد. چهارشنبه صبح همان روز موعودی است که من باید پشت در اتاق جراحی و انژیو اطفال امتحان بزرگی را سپری کنم...تا قبل از ظهر باید کار به انجام رسیده باشد ... سهم ما تا همینجا بود... از اینجا به بعد، فقط تماشاچی بازی خداییم

2) خدایا... خوابم نمی برد اما... خیلی خسته ام! رغبت نوشتنم نیست اما... خیلی حرف دارم! صبرم تمام شده است اما... صبر میکنم! تنهایم اما... به صحبت ِ بیگانه نمی فروشم! خدایا...


پی نوشت هشتم : 25 شهریور 88

1) هفته دیگر، در چنين شبی، آقای کوچک در بیمارستان بستری است و سحرگاه هنگام نمایش سرنوشتی است که به انگشتان طبیب و تیغ تقدیر برایم نوشته ای. حرفهایی هست، که میخواهم از الان بگویم. بدان سبب که هم نمی دانم هفته دیگر در چنين شبی – اگر عمری باشد – کجا هستم، اینگونه که گفته اند در بخش قلب اطفال فقط مهربان باید باشد؛ نمیدانم شب را کجا صبح خواهم کرد، در ماشین و پارکینگ بیمارستان، در لابی، در خانه ... دلیل دومی که می خواهم این حرفها را پیشاپیش بگویم این است که میترسم، اضطراب و سختی روزهای پایانی زبانم را بی ادب کند. می ترسم جزع و فزع مانع از آن شود که انگونه که باید بگویم.

2) خواستم بگویم، حضرت ِ میزبان، من از ماه تو راضی ام. از میزبانی تو هم راضی ام. من این ماه را آنگونه که آغاز کردم، تمام نکردم. این کسی که از رمضان بیرون می رود، با آنکسی که در رمضان وارد شد، توفیر دارد. من نمی دانم تو نیز از من رضایت داری یا نه، اما خواستم بگویم اگر شرط سعادت «راضیة مرضية» است و باید هر دو سوی ماجرا راضی باشند، من به سهم خود راضی ام.

3) اگر امتحان بود، ساده گرفته ای... اگر تادیب بود، به مختصر بسنده کردی... اگر عقوبت بود، به عفو عمل کردی... شکایت از شکایت های من نکن... من انسانم... پدرم... فرزند هم فتنه! انصاف کن، من اگر فغان و فزع نکنم، چه کنم!؟ اما تو خدایی... خودآ... تو اگر اغماض و چشم پوشی نکنی چه کنی!؟ من به رسم بندگی شکایت کردم، تو هم به رسم خود عمل کن...

4) حکایت ِ آقای ِ کوچک، حکایت ِ غریبی است! از اول رمضان پارسال، که من طبق معمول سرم در آخور کتاب و بازیهای شبانه ام بود و مهربان یکباره پریشان و مضطرب از خواب پرید و گفت، یک پسر دیدم که... و من ناباور و با شوخی فقط خندیدم و برایش یک لیوان آب آوردم و گفتم پسر مردم را خواب دیده ای، و او مطمئن گفت ، نه! پسر خودم بود... و ما آنروزها نمیدانستیم که او باردار است... تا اول رمضان امسال که حکایت چنین شود و تا همان سحرگاه چند روز پیش، که شرح حال ِ پسرک را در تلوزیون گفتند و طلب حمد شفا کردند، حال آنکه تو شاهدی من از شرم ِ دردهای درد تر ِ دیگران هیچ تماسی نگرفتم... وحالا من می فهمم «امانت» یعنی چه.... می فهمم، آدمها، قبل از آنکه پدر، مادر، برادر، دوست و... داشته باشند «تو» را دارند و ایاک نستعین!

5) از خداخدا کردن و نوشتن از تو، ابا دارم... هم تو میدانی و هم دیگران که هیچ وقت اینچنین برای تو ننوشته ام... نه بخاطر آنکه از تو گفتن را اسباب شرم بدانم... به این خاطر که انقدر گرگهای پلید و درنده این روزگار با نام تو، انسان دریده اند که باورم چنین شده است که اگر من ِ پلید از تو نگویم، دیگران به تو نزدیکتر خواهند بود... آنچنان که اگر بسیاری از اینها واعظ و صاحب مسند نبودند، خدای مردم خدا تر بود... اما حالا که قلم از دست ما در رفته است و اینچنین نوشته ایم، تو دل ِ آنکه می خواند را آگاه کن... کاری کن که باور کند به خدایی خدا من در «داستانکـ ِ آخر» هیچ سطری را برای نمایش ننوشته ام... برای بعضی از آنهایی که می خوانند، پرده افتاده است و می دانند احوال نویسنده چقدر چرک است... هوای ِ دلشان را داشته باش!

6) همیشه می پنداشتم، آدم ِ بزرگی خواهم شد... می پنداشتم که کتابهای تاریخ را، سنگین تر خواهم کرد... اما نشدم! همیشه هم دیگران به این آرزوهای فربه و غرور بی جا، خندیدند و حق هم داشتند... اما این دعاهایی که بدرقه راه آقای ِ کوچک شده است را تو کریمانه تقدیر کن... حالا میخواهم، لااقل آقای ِ کوچک، آقای ِ بزرگی شود...

7) شاید دیگر فرصت نشود... عیدفطرتان مبارک


شرح...
  

+  | پنجشنبه 5 شهریور1388| 0:1 قبل از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------

جرعه 3

لَا تُحَرِّكْ بِهِ

لِسَانَكَ

لِتَعْجَلَ بِهِ



شرح...
  

+  | سه شنبه 3 شهریور1388| 0:14 قبل از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------

داستانک 28

عجب امتحان بزرگی است...! کاش قلب ِ من، از این ناکوکـ ـی، ناکوک تر بود. کاش نفسم از اینچنین که هست، سنگین تر بود! کاش سوز سینه ام، جای هرشب، شبانه روز با من بود! اما خبر نمی رسید، که قلب تو ناکوکـ است. دلم را خوش کرده ام، که ما کجا و امتحانی از این دست کجا، تذکری است... گفته اند و سپری می شود؛ اما اگر نشود، ترسم بغض بعد از هر خنده تو بر گلو نماند... اشکـ را مصادره کرده ام، مبادا دامن خدا لک شود!!


شرح...
  

+  | دوشنبه 2 شهریور1388| 1:21 قبل از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------

جرعه 2

مَن كَانَ يُرِيدُ الْعِزَّةَ

فَلِلَّهِ الْعِزَّةُ جَمِيعًا



شرح...
  

+  | یکشنبه 1 شهریور1388| 11:55 بعد از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------