تبليغاتX
\/\/\/\/___________________

گوربان: هر ثانیه ای که می میرد، بر دوش قلمم تشیع می شود تا در گورستان سپید دفترم دفن گردد. و اینجا، من «گور بان»ِ هزاران ثانيه مدفون در دل ِ واژه ها هستم... و تو فاتحه خوانی یا رهگذر یا جنازه ای سرپا که بالای گور من مدعی زیستنی؟


آقای ِ کوچکـــ :


آیه ی هیس!

در میان ِ سینه ام

کودکـ ـی دارم

که قیم ِ کودکـ ـی دگر است

 

کودکــ  ِ بی نوازشم

خواب ِ بی لالا

ضجه ی بی پستان

 

دندان در آورده است

که زبانش را بگیرد

 

زبان ِ به دندان گرفته ام

آرام باش...

 

دهان ِ گریه ات باز

صدای گریه ات کو ؟

آیه آمد : هیس!؟

کودکی خواب است باز...!؟

  

+  | پنجشنبه 30 مهر1388| 0:11 قبل از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------

دانیال یعنی: خدا حاکم ِ من است

شب، هنگام دیوانگی است. رازی است در این تاریکی که اثرش افشای «غیب»هاست... حالا افشا می شود که در این خانه سه ضلعی ِ ما، آنکه از همه باخدا تر است، آقای کوچک است.

ما دو ساکت و سر در اضطرابیم... یکی در مرور دردهای سپری شده، یکی در اندیشه روزهای پیش رو. اما آقای ِ کوچکـ، آسوده در خواب است. خدای ِ او از خدای ما بزرگتر است؛ چراکه او نه جای زخمش را نگاه می کند و نه پرونده پزشکی اش را روزی صدبار ورق میزند... او بی خیال و آرام زندگی می کند... زندگی یعنی بازی، یعنی خواب، یعنی نق نق ِ گشنگی، یعنی خنده و با شکوهترین لحظه ی اقتدار یک پسرک ِ 5 ماهه... یعنی غلتیدن...

آقای ِ کوچکـ امروز پنج ماهه شد...

 

پ.ن: این روزها را خط به خط می نویسم و ثبت میکنم... تا یادم نرود... تا یادش نرود... دانیال، نام بزرگترین امتحان زندگی ماست ما باید تمرین کنیم، که تاب ِ معنای ِ اسم ِ ترا داشتیم... ]نام «گوربان» برازنده ی آقای ِ کوچکـ نبود، اینجا[

  

+  | سه شنبه 7 مهر1388| 3:10 قبل از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------

هرچی آرزوی خوبه... مال تو

سلام بابا...

دیدی دنیا را...؟ فاصله «زندگی» تا «آوارگی» را دیدی...؟ ما که کارمان به کار کسی نبود... بود!؟ زیر سقف خودمان بودیم، سر سفره خودمان... سر شادی و درد خودمان. حالا تو اینگونه افتاده ای بر سینه ی تخت... مهربان وامده است در پشت در ICU و مرا حتی به لابی پایین بیمارستان هم راه نمی دهند.

نمیشد بعد از یکماه دعا و درد و رنج و آنهمه ضجه های دیشب و امروز تو زیر سوزنها و سرمها، می آمدند و می گفتند، گره از سینه اش باز شد!؟ نمیشد؟! حتما باید شکر به زنده ماندنت کنم و اشک به جواب کردنت بریزم!؟ ولله دلم راضی بود که صدها از آن سوزن به تن من بنشیند اما شاهد التماس کردن تو نباشم... چاره چیست، خدا کس ِ دیگری است! نمیدانم از سر بیچارگی به خدا توکل کرده ام یا ایمان... خیالت راحت بابا… من در این تنگنا، آنگونه بندگی میکنم، که خدا از خدایی خود شرمگین شود…

آقای ِ کوچکــ ـم... باورت می شد، شبی برسد که پدرت آن فیل مسخره ی ترا بغل کند و بخوابد...!؟ میدانستی صدای آن عروسکهای بالای تخت تو، چقدر شنیدنش درد دارد وقتی تخت تو خالی است!؟

هرچی آرزوی خوبه... مال تو

هرچی که خاطره داری ... مال من


پی نوشت اول – 2 مهر | صبح

1) خدایا... خودم رسوندم پای کامپیوتر که فقط بهت یه چیزی بگم، کلاهتو بندازی هوا...! من توی این بیمارستان، پدرهای زیادی رو دیدم که دکترها بچه هاشون رو جواب کرده و بعضی ها حتی تو ICU هم نیستند و شب رو تا صبح تو بغل پدرومادرشون میگذرونن، تا شاید یه آزمایش اضافه تر انجام بشه و یه جواب متفاوت بشنون... اما میدونی نقطه مشترک چیه... دکترها برای رد کردن بیمار و نامید شدن از درمان میدونی چی میگن؟ وقتی میخوان تو جواب این سوال که «آقای دکتر، امیدی هست» بگن «نه» میدونی چی میگن!؟ میگن «انشاالله»... میفهمی خدا؟ دکترها وقتی میخوان بگن «نه» میگن «اگر خدا بخواد» ... میفهمی یا نه؟! خدا... مساوی شده با «نه»!

2) پسرک از دیشب کاملا هشیاره... مشکل اضطراب و ترس شدیده که هر از گاهی ناگهان فریاد و گریه داره... پرستارهای بخش ICU گفتند که با توجه به مشکلی که برای پا ایجاد شده بود، هر 6 ساعت یکبار تزریق داره و به همین خاطر  بچه ترسیده ... برای دیدنش باید تا ساعت 3 امروز صبر کنم اما مهربان هر یک ساعت میتونه ببینتش!


پی نوشت دوم – 4 مهر

1) - صبح - آقای ِ کوچکـ امروز مرخص می شود... حالا دیگر دستهایم را می گیرد... قرار است قبل از ترخیص، مجدد با اکو فشار ریه اندازه گیری شود... خدا، هنوز بزرگ است

2) - عصر - آقای کوچکـ مرخص شد... فشار ریه تغییری نداشته و بدون افت همچنان بالاست. او خوب می شود... وقتی «خوب» هر آنچیزی است که «او» بخواهد... 

3) یکشنبه، هفدهم مهر، نوبت معاینه بعدی است... امیدوارند که شاید در مرور زمان، ریه به سمت افت فشار پیش برود


شرح...
  

+  | چهارشنبه 1 مهر1388| 1:59 بعد از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------