1
اصولا با دود مشکل دارم. سیگار، قلیون، اگزوز، چپق، بافور... فرقی نمیکند. خیلی از دود متنفرم. تنها کمی ژست پیپ را دوستدارم که آن هم به تنفر از دود نمی رسد و تجربه اش نکردم. حتی در پیاده رو کسی چند قدم جلوتر از من سیگار بکشد، صبر میکنم که دور شود و بعد راهم را ادامه میدهم. مهمان هم اگر داشته باشم هیچگاه زیرسیگاری تعارف نمیکنم و معمولا دوستان سیگاری در برابر من دست به پاکت نمی شوند.
2
نمیدانم اینبار چرا انقدر این دود به دلم نشسته است. یاد آن روزی می افتم که در جلسه ای، تاجری از امريکای جنوبی آمده بود و یک جعبه شیک سیگار برگ در آورد و به همه تعارف کرد. به من که رسید، با ولع برداشتم، خیلی ظاهر جذاب و دوستداشتنیی داشت. وقتی یک نخ برداشتم همه جمع کف زدن به افتخار سیگاری شدنم. البته آن یک نخ، هنوز در یخچال است. اینبار هم از بازی این دود و عطرش خوشم آمد. وارد مغازه شدم...
3
صدای موزیک افریقایی و صنایع دستی جنوب شرقی آسیا و آفریقا چشمهایم را قلقلک می دهد. خیلی جالب است. یک عود هم گذاشته است بر روی یک پایه چوبی که دود خوش رقصی مانند نخ از سرش به هوا می رود. یک آقا پسر فروشنده که به شدت لطیف است و دو دختربانوی رنگارنگ ِ جوان و من؛ در میان ِ تیر و کمان و ماسک و گلدان و عود و پوست و کنده چوب و... یک جنگل به تمام معنا!
4
خیلی چیزها هست که دوستدارم قیمتشان را بپرسم اما اسمهایشان را بلد نیستم. با خودم دعا میکردم کاش این دو دختر بانو، قیمتشان را بپرسند تا من هم اسمشان را یاد بگیرم. یکی از دختربانو ها با غمزه به فروشنده لطیف می گوید:
* اسنانس ِ «...» دارید؟
( «...»کلماتی است که نفهمیدم) فروشنده با احساسی آسمانی، زلف های پریشانش را تاب می دهد و در غایت ذوق می گوید:
* نه، اما اسنانس ِ «...» هست، من خودم استفاده میکنم؛ برای مدیتیشن فوق العاده است!
و بعد هم یک شیشه مثل شیشه شربت سینه خودمان میگذارد روی میز. خیلی دلم میخواهد بپرسم، جناب این اسانس رو برای مديتسشن چطور استعمال می کنید؟ احیاناً استعمال داخلی که ندارد؟ اگر اقبال ماست، میخریم و میبریم، بعد میفهمیم مدیتیشن همان شیاف خودمان بوده است و نمیدانستیم!
5
دختربانو ها مشغول اسانس ها و اسانس سوزها هستند که جوان ِ لطیف متوجه نگاه مات من می شود. در غایت ادب و لطافت می گوید:
* در خدمتم عزیزم!
اه اه! چه عزیزم چندشناکی. هیچ وقت از شنیدن این واژه انقدر مشمئز نشده بودم. صدامو صاف کردم و توکل به خدا که مبادا در این فضای رومانتیک سوتی جدیدی ظهور کند که در این ایام به شدت در سوتی دهی مهارت پیدا کرده ام:
* خدمت از بنده است، عود میخواستم
* عود برای چی؟
واقعا به نظرم سوال احمقانه ای می آید. در کمال اعتماد به نفس و با نگاه عاقل اندر سفیهی می گویم:
* برای چی؟ برای دودش دیگه
دو تا دختربانوی رنگارنگ، پخ می کنند و میرن بغل هم! علی الظاهر جواب آن سوال این نبود. چقدر احساس بدی دارد که این دوتا جانور به آدم بخندند. فروشنده مرام می گذارد و خیلی جدی ادامه میدهد:
* میدونم عزیزم، منظورم اینه که برای هیجان، برای شادی، برای ...
* برای آرامش
جعبه های رنگارنگ را جلوی می چیند. با خودم فکر میکنم اگر بجای آرامش، هر واژه دیگری هم گفته بودم، احتمالاً باز هم همینها را مقابلم می چید. طعم ها و گلها را یکی یکی می گوید
همین رز خوب است، چقدر تقدیم کنم؟
نگاه سنگين و احتمالاً تمسخرآلود دختربانو ها را احساس میکنم. اسکناس دوهزار تومانی را روی ویترین می گذارم و راهی می شوم.
6
احساس مدیتیشن خانه ام را پر کرده است. عود برای خودش دود می کند. من هم نشسته ام با جعبه اش بازی میکنم. روی جعبه نوشته است Buddha Collection زیرش هم یک عکس مجسمه و یک تیتر درشت Amida و آن زیرترها هم Enlightening Rose.
چقدر از خنده آن دوتا دختربانو حرصم گرفت! خیکی ها با آن مانتوهای تنگشان که بایک نفس عمیق، دکمه هایش در می رفت! باخودم فکر میکنم اگر آدم مشهوری بودم، به انها میگفتم من گوربان هستم. یک مرتبه خنده روی لبهاشان خشک می شد و می گفتند، واقعا! خودتان هستید آقای گوربان ... این بوی مدیتیشن هم همان 10 دقیقه اولش خوب است. بعد حلق میسوزد... شاید هم خانه من برای این عودها کوچک است.
+ | چهارشنبه 5 تیر1387| 9:20 قبل از ظهر |
----------------------------------------------------------------------