تبليغاتX
\/\/\/\/___________________ - داستانک 8

گوربان: هر ثانیه ای که می میرد، بر دوش قلمم تشیع می شود تا در گورستان سپید دفترم دفن گردد. و اینجا، من «گور بان»ِ هزاران ثانيه مدفون در دل ِ واژه ها هستم... و تو فاتحه خوانی یا رهگذر یا جنازه ای سرپا که بالای گور من مدعی زیستنی؟

داستانک: تکه ای است واقعی، کوتاه، ساده و شايد بی مغز! از روزگاری که می گذرانم. داستانک پشت پرده نمايشی است که بر صحنه گوربان تماشا می شود.

ديالوگ: يک عکس تصادفی و بی هدف از گفتگوی روزانه، با يک دوربين مخفی!

تـفال: يک بيت، تنها يک بيت! از حافظ...

مثنوی: جرعه ای از خمرهء جلال الدین


گورها:

   * مقطعه
   * غریق
   * جنگجو
   * خاکباد
   * تخلیه
   * بیداری
   * هاتانا
   * توکل
   * رمضان
   * باش
   * مثنوی4
   * تعفن
   * خودزایی
   * اینویزیبل
   * قرآن
   * بلم
   * رسوایی
   * تفال15
   * داستانک13
   * بیدارخواب
   * خسوف
   * خلسه
   * بلاگفا
   * سوات
   * او
   * برهان
   * خیار
   * خودگویی
   * جامعه
   * مه
   * آئین دریا1
   * جنون
   * داستانک12
   * شکارچی
   * ویاگرا
   * یاخوب
   * فولونی
   * پیامک
   * ترکه
   * آزمایشگاه
   * رَم
   * مبادا
   * لذت
   * تفال 14
   * مفلوک
   * اثر
   * سرایت
   * دیالوگ5
   * داستانک11
   * دلهره

فهرست کامل

 

روزگار سپری شده

مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386

فاتحه خوانان

کاکایی -کلبه دنج -هزارتو -مطرود -حسرت اشک -نسیم -دالان دل -سایه -باوردل -بیگانه -نور و نار -مینا -خلوت لیلا -تفاله -پشت کوه -مریم -دخترک اوريجينال -داداشکوچولو -نیلوفر -نازلی -فافا -نوای زمستان -رونوشت بدون اصل -افیون -رسپنا -سام -کاغذ کاهی -ذهن بی هويت -شیرین -بانوی اردیبهشت -قاصدک -غزل -دزد دلها -بوس ماهی -عقيق -مانیفست -ماندگار -عروض -سارا -اگنس -صدا سکوت -تبعيدی -شیوا -عباس -ماه پیشونی -دیوار نوشته -رنج بودن -دخترآگوست -دیگران -خزه -دیباچه -جن و پری -روزنوشت -بخارا -رضانیا -بیسرزمين -الیزه -گل نیلی -هفت سالگی -مونا -ژوليان -دامینه -تابوت -خلوت دل -پری احساس -والس -سوتک -مصلوب -لیلا -خودمونی -مسیح -دختر زمستان -روی در روی سیاهی -سميرا -آرماگدون -قمارباز -خيال -پرنیان -اويس -تمشک -زیرپوش -زیر زمين -اوقات من -پرهام -قابیل -فصل پنجم -کلمه -خیاط باشی -چرندگو -ربط دار -آیه های اشک -موناد -آقای دیوانه -دکترريويل -دورترها -خلوت من -سایه روشن -ققنوس -راهبه -قات -

داستانک 8

1

چه خبر است اینجا! برق که قطع می شود همه مردم پناهنده خیابان می شوند. یکباره انگار کلید تمدن را می گردانند، زندگی بر میگردد به عهد عتیق! خلایق هر چه لایق، اینبار حواستان را پای صندوق ها جمع تر کنید. ملت به شدت نجیب، عاقبتش همین است. یک کلام میگویند خشکسالی است، میگویند چشم! گویی کسی یادش نمی آید که چندسال پیش خشسکالی آنقدر بود که آب جیره بندی می شد اما برق بود، حال چه می شود که آب هست و برق نیست!؟

 

2

آقا اصلا تو میدانی 2100 میلیارد تومان بدهی معوقه به پیمانکاران نیروگاهی یعنی چه!؟ تو میدانی روانه کردن سرمایه کشور به بنگاههای زود باز ده و توقف پروژه های بلند مدت یعنی چه!؟ تو میدانی عدم برگشت پول بنگاههای زود بازده به جهت عدم بازدهی یعنی چه!؟ اصلا تابحال فکر کردی این صندوق ذخیره ای که پولهای نفت در آن ذخیره می شود کجاست!؟ فکر کردی ذخیره میلیارد دلاری، مثل پس انداز میلیون تومانی تو و من، در صندوق سپرده بانک فلان است!؟

 

3

o         آقای ... در خدمتم!

حسین است، از آن دور پشت پیشخوان داد میزند. مشتری همیشگی بودن لطفش همین است. غذا رو سفارش میدم. تهویه ها خاموش است، حرارت تنور، فر، سرخ کن، اجاق، مغازه را مانند تنور آدم سوزی کرده. بهش میگم: حسین چقدر دیگه طول میکشه؟

·          آقا برو برات میفرستم خونه

o         نه... خونه حوصله تاریکی نیست، نشستم تا حاضر بشه

میام بیرون میشینم پشت یکی از میزهای محوطه. یکمرتبه یک گوله پشم میپرد جلوی پام. از این سگهای کوچولویی که من هیچ وقت دوستشان ندارم. ابهت سگ را ندارند، اما این انصافا بانمک بود. بعد ناخودآگاه، چشمم می افتد به ان دختر و پسر ...

 

4

v       دختر: دو تا کالباس خشک بگیر میشه 3500 تومن، از همشون ارزونتره

v       پسر: ]با اعتماد به نفس دست توی جیب میکنه[ نه، دوتا ژامبون تنوری میگیرم

v       دستش را آرام از جیب بیرون میاره، میبینم که دو تا 2000 تومنی بیشتر نداره، دوتا ژامبون تنوری می شود 4800، با اعتماد به نفس بلوف میزند، حالش را خوب میفهمم!

v       دختر: نه من همون خشک ممتاز میخورم

v       پسر: باشه منم خشک ممتاز میخورم

دستهایشان را در هم قلاب می کنند و خودشان را لابلای جمعیت داخل مغازه محو می کنند. یکباره انگار پرت می شوم به ده سال پیش. آن روزهایی که سن همین پسرک هفده، هجده ساله بودم

                                 

5

از جلوی امامزاده صالح که راه افتادیم، بوی پیکو فروشی هوش از سرم برده بود. همه پولی که داشتم به زور 1000 تومن بود. کرایه برگشت را هم که کم میکردم میشد 800 تومن، پیکو دونه ای 500 بود آن روز ها! نمیدونم چی شد که بلوف زدم:

v       من: پیکو میخوری؟

v       تــو: ]یک درنگ... یک نگاه به صورت من... انقدر رسوا بلوف میزدم؟[ نه ... خیلی صفه... بریم

v       من: بیا دربست بگیرم تا پارک

v       تــو: ]اینبار بی نگاه![ پیاده بریم اذیت میشی؟

v       من: نه! اتفاقا من خودمم همیشه پیاده میرم...

نیمکتهای پارک ملت! ته آن دالان دنج که بیخ دیوار صدا و سیما میرسید، یک جای متروک. اینجا را بعد از امتحانها پیدا کردم. با بچه های مدرسه گاهی گذرمان می افتاد اینجا، آن روزها هنوز بابا ورشکست نشده بود.

 

6

همه چیز را می شود با بلوف جمع و جور کرد اما... شکم که این چیزها سرش نمی شود. نمیدانم این قار و قور افتادنش چه بود! یکبار آنقدر بلند بود که دیگه نمیشد انکارش کرد.

v       تــو: ]با خنده[ خب دیگه... وقت ناهاره!

v       من: ]عین بادکنکی که یکباره سرش را رها می کنند، وا می روم[ ناهار؟ گشنته!؟

v       تــو: نه... تو گشنته!

v       من: ]همچنان در کوچه علی چپ[ من...!؟ آره خب، یه کمی گشنمه... چی بخوریم حالا؟

 

7

چشمانم خشک شده بود به دهان تو... داشتم با خودم فکر می کردم که چطور یکمرتبه جدی بلند بشم و بگم آخ! انگار کیف پولم رو جا گذاشتم. اما نه... این خیلی ضایع بود... تو داشتی با آن کیف قهوه ای گنده ات ور میرفتی! همان کیفی که من میگفتم کیف «مری پاپینز» است.

v       تــو: تو چی دوستداری؟

v       من: هرچی تو بگی

v       تــو: کتلت!

v       من: کتلـــ ِ ـــت!؟ از کجا کتلت جور کنیم این وسط!؟

v       تــو: از کیف مری پاپینز ]بعد یک کیسه از کیفت در آوردی، چارتا ساندویچ کتلت کوچیک[

 

8

بغضی که آن روز گلویم را گرفت، هنوز هم در گلویم هست. از فلاکت خودم، از لطافت تو. از اینکه حواست به همه چیز بود. از اینکه وقتی فهمیدی چشمهایم پر شده، تا آخرین لقمه کتلتها به چشمانم نگاه نکردی! از اینکه آن زندگی متمول پدری ات را تا فقر 1000 تومانی من طی کرده بودی!

از اینکه با خودم عهد کردم روزی برسد که کیف پولم را که باز میکنم، تراول باشد! میدانستم اینها اسباب بزرگی نیست، اما بهتر از آن میدانستم که فقر اسباب حقارت است. آنهم برای من که از دارایی به بدبختی رسیده بودم. پدری که زمین خورد و هیچگاه برنخاست! اما نمیدانستم برای پول دار شدن باید رفت در باشگاه گرگـ ها! بدتر از آن نمی دانستم، گرگ بودن واگیر دار است. نمیدانستم شاید آنقدر ذهنم در بودن این تراول ها غرق شود که ...

آقای ... غذاتون حاضره ]اه حسین! با این عربده ات که همیشه خیالم را پاره پاره می کنه[

  

+  | یکشنبه 9 تیر1387| 11:22 بعد از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------