تبليغاتX
\/\/\/\/___________________ - داستانک23

گوربان: هر ثانیه ای که می میرد، بر دوش قلمم تشیع می شود تا در گورستان سپید دفترم دفن گردد. و اینجا، من «گور بان»ِ هزاران ثانيه مدفون در دل ِ واژه ها هستم... و تو فاتحه خوانی یا رهگذر یا جنازه ای سرپا که بالای گور من مدعی زیستنی؟


آقای ِ کوچکـــ :


روزگار سپری شده

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386



 

PageRank

داستانک23

1

من این پیرمرد را خیلی دوست دارم! با انکه لااقل از حیث اعتقادی هیچ شباهتی نداریم. از کودکی تا الان هر وقت دیدمش، یا بطری شرابش در دستش بوده، یا پیپ و سیگار. اگر عیاشی سه وجه داشته باشد، دود و شراب و زن! من از دو سومش بیزارم.

این پیرمرد، عجیب برایم محترم است. هیچگاه هم مشتاق بحث اعتقادی با او نبودم، چون میدانم کمتر از من از دین نمیداند که بیشتر هم میداند. شاید از چند صد جلد کتابی که در اتاقش تا سقف چیده، دهها جلدش از مذهب است.

 

2

یکبار که در خانه باغش طبق معمول روی صندلی چمباتمه زده بود و میان دود و کتاب غرق شده بود از حکمت شراب و دود پرسیدم! بی تامل گفت، «آدم به جایی میرسد که نیاز به تخدیر دارد.» حرفش را خوب میفهمم! حتی بیشتر از خودش. واقعیت آن است که آدم به جایی «نمی رسد» که آنگاه محتاج تخدیر می شود، امان از امت میانه...

 

3

من انسانها را به سه امت تقسیم میکنم «امت مانده» و «امت رسیده» و در میان این دو «امت میانه». جماعتی از مردمان هستند که به همین خواب و خور ساده قانعند. اینها کارمند، کارگر، یا سرمایه دار، عمری را سپری می کنند و بعد هم به گور می روند. امتی دیگر هستند که به خواب و خور و آخور قانع نیستند و تا سرمنزل مقصود طی می کنند. اینان قبل از آنکه به گور بروند می روند. اما امت میانه جماعتی هستند که اهل خور و خواب نیستند و راهی شده اند اما به سرمنزل هم نمیرسند، اینها عمری را در مدهوشی و حیرانی به سر می برند و از هر دو جماعت قبلی مفلوک ترند! اینانند که گاه در میابند که اگر راه پیش نیست، کاش تخدیر شوند که به عقب بازگردند.

 

4

سال هشتاد و هشت نیز آغاز شد و این اولین داستانک، یا راست ترش، اولین نوشته ی با دلی است که امسال مینویسم. وقتی به آشفتگی خود نگاه میکنم، داغ ننگ امت میانه را میبینم که بر پیشانی ام میسوزد. مثل پاندولی که میان عقل و عیش، میان دنیا و عقبی، میان خیر و شر در آمد و شد است. گاهی خوبم و گاهی زشت. نه خیالم راحت است که اهل دنیایم و نه آسوده که از اهل عقبا. انگار این آَشفتگی در تعاملم با دیگران نیز هست. کسانی هستند که دوستشان دارم، دارم، دارم، و بعد یکباره آنقدر دوستشان ندارم که خاطره شان هم برایم عذاب است...

 

5

خود خواهی این پیرمرد، برایم دلچسب است. همه میگویند «اداب و معاشرت» نمیداند؛ اما گوشش بدهکار نیست. بارها دیده ام که وسط میهمانی که او میزبان بوده، از همه خداحافظی کرده و به اتاقش رفته و مجلس را به همسر و میهمانان سپرده! حکایت اتاقش میدانی چیست؟ در خانه اش دو اتاق دارد، یک اتاق که تخت دونفره دارد برای خودش و همسرش، یک اتاق که تخت یکنفره دارد و کتاب، برای خودش و خودش! آه... من که همیشه متهمم به غرور و خودخواهی! خود غبطه بر خودخواهی پیرمرد میخورم...

 

6

از اهل ایمان در میان خویشان و دوستان، هرکس تهی دست می شود، برای استمداد و استقراض، به در خانه پیرمرد می رود! تا آنجا که داشته باشد، می بخشد! یکبار اهسته در گوشم گفت، اولين پولی که درآوردم، مزد یک شب تا صبح قمار کردن بود! – مثل همیشه چهره ام حال دلم را در طرفة العینی افشا می کند – تا دید که قیافه ام مکدر شد، آهی کشید و گفت: آقا (پدرش) بیمار بود، به پای هرکه افتادم که قرضی بدهد که برایش طبیب بیاورم بهانه آورد، ناچار تا صبح آنقدر قمار کردم که مزد طبیب جور شد! پول طبیب که در آمد دیگر برای یکقران بعدش ادامه ندادم... انگار دلم جوشید... چقدر قضاوت سخت است پیرمرد! حلالت باشد آن قمار...

 

7

در این تعطیلات، دوباره به دیدنش رفتم... فرتوت و ناتوان تر از قبل بود. خانه باغش را که میبینم دلم ضعف می رود. گل و باد و هوای تازه و کتاب... تا سقف کتاب چیده است و هر گوشه کاغذ پاره ای. آخ که چقدر دل است این فضا. دیگر حتی برای دود و شراب هم نایی ندارد.

-          من: میشه برم تو اتاق نماز بخونم؟

-          پیرمرد: )با اشاره و بی آنکه صورتش را برگرداند) کلید داخل کاسه ی بلوری است

هیچگاه او نپرسیده است برای چه نماز میخوانی، من هم هیچگاه نپرسیده ام که تو چرا در این خانه باغ مفصل یک مهر نداری! از باغ یک سنگ تخت پیدا کرده ام و میروم در میخانه ی او نماز بخوانم. یادم نمی آید در سجده ی آخر نماز اینگونه با خدابحث دنیا کنم اما اینبار گفتم «آهای! من از این باغها میخوام، کتابهام رو هم بیارم، شومینه هم داشته باشه، با از این صندلی های تلوتلویی...»

 

 

  

+  | پنجشنبه 13 فروردین1388| 7:8 بعد از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------