این داستان: ورزش
1
«باید یه سرم درست کنید. هر وقت دوباره فشارت افتاد، خیلی کم ازش بخور یعنی خوردن سرم رو توی مدت ورزش تقسیم کن. روش درست کردن هم اینطوریه که: یک لیتر آب، یک قاشق چایی خوری نمک، یک قاشق چایی خوری شکر، یک قاشق غذا خوری آب لیمو رو قاطی کن. باید روی ضربان قلبتم دقیق باشی، دائم به خودت بگو، اگر ضربان از 160 بگذره دیگه بعدش با خداست!»
2
یکی نیس به این بنده خدا بگه مرد حسابی، زیر 160شم با خداس. نه که خیلی هم ما ورزشکاریم، دیگه وسط ورجه وورجه فشارمونم بیفته باید سرم خرج کنیم!؟ روز اولی که این سرم رو درست کردم احساس بامزی (BAMZI) رو داشتم که عسل میخورد. بعد از نرمش تو همون چند دقیقه اول حرکات موزون احساس کردم باز فشارم داره میفته. یه قلپ خوردم که چشمتون روز بد نبینه! انقدر مزه گوهی میداد که از ترس اینکه مبادا مجبور بشم دوباره بخورم، تا آخر اون روز فشارم نیفتاد! واقعا افاقه کرد!
3
الان از اون روز یکی دو ماهی میگذره، کم کم به فرمول بومی از سرم رسیدم. فرمول شخصی ام به این ترتیبه: «یک و نیم لیتر آب تگری، 4 قاشق شکر، ته استکان آب لیمو، نمک به مقدار چند دانه با نمک پاش» آی مزه میده! آی مزه میده! میرم اونجا یه کم آهنگ دوپس گوش میدم بعدم میشینم یه قمقمه لیموناد تگری میخورم میام خونه. تاثیرش روی وزنـ ـم معکوس شده و بجای چربی سوزی، افزایش حجم داشتم اما در عوض تو روحیه ام اثر خیلی خوبی داره
4
هوای پاییزی، نسیم بهاری، ابر زمستانی و قلب تابستانی ِ من، چهارفصل معارضی است که یکجا نازل می شود. عجب خلسه ی زیبایی است تنهایی اول صبح، پشت فرمان. انگار بر روی قالیچه ی سلیمان نشستم، هنوز آفتاب کامل نزده است، از ترس ترافیک، بعد از نماز راهی میشم. صدای این زن افغانی در سرم می پیچد، قر در کمرم! میدانم صحنه مشمئز کننده ای است که یک مرد پشت فرمان برقصد اما... آن موقع صبح من بیدارم و خدا. کسی نمی بیند که، می بیند؟
5
«هنوز اول عشق است»! گاهی برخی جملات مانند ذکر پنهانی در دل آدم می افتد و بر زبانش می چرخد. فراز اول جمله این زن افغان هم امروز همینطور است... هی در سرم فغان می کند. «هنوز اول عشق است...سفر دنباله دارد»! به خدا میگویم چقدر دنیا کوچک است. یاد اس.ام.اس «ع» می افتم: «پشت فرمون، روبری در خانه»!! یکباره برق از سرم پرید...!
6
چهارسال پیش که وبلاگ * رو مینوشتم، «ع» برایم کامنت میگذاشت، هیچ وقت هم در دنیای واقعی او را ندیدم مثل همه دیگرانی که هیچ وقت ندیدم. جالب اینکه هیچ وقت هم عکس یا تصوری از او نخواستم. شاید همه ارتباطمان در حد سالی چند اس ام اس! بعد فکرش را بکن، در تهران به این بی در و پیکری، روبری در خانه! در داخل ماشین، «ع» هم دقیقا نشانی ام را بدهد که پشت فرمان هستم! هنوز هم نمیدانم این دنیا چقدر کوچک است که بعد از سالها او همسایه ما شده است!! اما نمیدانم کدامیک از همسایه هاست، نمیدانم مرا از کجا شناخته است، من هنوز هم او را نمیشناسم... شاید همین دیوار به دیواری باشد که همیشه صدایشان در خانه ما میپیچد!
7
همیشه به آخرش که میرسم، از نام «داستانک» شرمم می شود. عجب دشنامی هستم من، به ساحت مقدس داستان نویسان که اسم این خزعبلات را گذاشته ام داستانک. فقر دایره لغات، گاهی ادم را به جفنگ می اندازد. نام دیگری سراغ ندارم.
+ | چهارشنبه 19 فروردین1388| 6:34 بعد از ظهر |
----------------------------------------------------------------------