تبليغاتX
\/\/\/\/___________________ - داستانک 25

گوربان: هر ثانیه ای که می میرد، بر دوش قلمم تشیع می شود تا در گورستان سپید دفترم دفن گردد. و اینجا، من «گور بان»ِ هزاران ثانيه مدفون در دل ِ واژه ها هستم... و تو فاتحه خوانی یا رهگذر یا جنازه ای سرپا که بالای گور من مدعی زیستنی؟


آقای ِ کوچکـــ :


روزگار سپری شده

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386



 

PageRank

داستانک 25

1

از پمپ بنزین سر ولنجک، دیگر ماشین جلوتر نمی رفت. به مهربان گفتم که اگر رضایت می دهد بقیه را پیاده برویم. تا سر پارک وی، جمعیت پراکنده مردم، شال و پرچمهای سبز و ماشینهایی که پوستر چسبانده بودند. اما به پارک وی که رسیدیم جمعیت باور نکردنی بود. تمام روی پل ماشینها ایستاده بودند و یا شعار میدادند یا فیلم می گرفتند. مامورین راهنمایی و رانندگی ورودی چمران به ولی عصر را بسته بودند و یکی از درجه دارها با موبایل فیلم میگرفت.

زیر پل یک جمعیت حدودا هزار نفری یکصدا شعار می دادند «مرگ بر دیکتاتور. چه شاه باشه چه دکتر»! جمعیت از سمت شمالی پل به سمت جنوب در حرکت بود و ظاهرا هنوز عده ای قبل از پل از امامزاده صالح راهی شده بودند.

کودک، جوان، نوجوان، پیرمرد، پیرزن، چادری، مانکنی، با آرایش، بی آرایش... اما هم سبز! گروهی از جمعیت از اول ولی عصر به سمت پایین می رفتند و یکصدا شعار میدادند: «رئیس جمهور بیکاره – رفته سبزی می کاره»...

 

2

صدای امیر را به زور از موبایل میشنوم در میان همهمه و بوغ و فریاد و شعار: «کجایی»؟ من هم نشانی میدهم. امیر روبروی جام جم است. صدایم رو بلند میکنم که مهربان بشنود: «بیا بریم پایین»! مهربان هم دل نمی کند از این فیلم گرفتنهای موبایلی.

روبروی مسجد بلال، انقدر جمعیت ایستاده اند که نمی شود قدم از قدم برداشت. یک جوانی بالای نرده رفته است و فریاد میزند «دو دوتا» و جمعیت یکصدا فریاد می زنند «ده تا» و بازهم تکرار... تکرار... تکرار... یکمتربه همه یکصدا «دروغگو... دروغگو... دروغگو...» چشمم گرم جمعیت است که یکباره میبینم یک دست سبز خورد روی شانه ام

 

3

·          امیر! جان بچت این پیرهن منو رنگی نکن،

·          نه بابا... خشک شده...! ببین (دست میکشه به صورت خودش) هیچ رنگی پس نمیده

با امیر و مهربان راه می افتیم به سمت پایین. صدا به صدا نمی رسد. مهربان از امیر سراغ مرضیه را میگیرد، میگوید تو نوار سبز ایستاده! تا چند قدم پایین تر با امیر مشغول تحلیل هستیم:

او: تحلیلت چیه؟

من: خوب!

او: نظام با این جمعیت چطور کنار میاد؟

من: امیدوارم این اشتباه را تکرار نکنند! اگر استادیوم و مصلی را از سید نمی گرفتند، جمعیت را به خیابانها نمی کشاندند! حماقتشان کار دستشان می دهد آخر!

او: حماقته به نظرت یا عمد؟!

من: برای بزرگان حماقته... مدیران دولت هم سعی دارند حامیان موسوی رو روبروی نظام قرار بدند. یعنی برنامه اینه که بگن اینا انقلاب مخملی میخوان بکنند که نفر اول رو بترسونن. بگن حمایت نکنی بازم 18تیره!

در وسط صحبت مهدی تلفن می کنند، آنها از سمت راه آهن به شمال آمده اند. از جمعیت می گوید و اینکه زنجیره تا چهارراه ولی عصر تشکیل شده فقط در مسیر بیت رهبری کمی مشکل دارند به لحاظ امنیتی.

 

4

جمعیت فریاد می زنند «وای به حالت احمدی – گر رای نیاره موسوی» و کنار این فریادها و شعارها بعضی ها خیلی خوش ذوق بودند. یک جوان کوتاه قدی ایستاده بود روی جدول، یه جدول آمار دستش بود که نقاشی شده بود، فریاد میزد «آی مردم! من قدم دو متره، اسناد دارم، آمار دارم، فردا منتشر میکنم»

بعضی ها روزنامه اطلاعات را درست کرده بودند، جای تیتر اول زده بودند «احمدی رفت»! بعد از عکسهای میرحسین، بیشترین شعاری که بر دستها «دروغگو دشمن خداست» بود.

اعضای ستاد که کاور پوشیده بودند، هی اصرار میکردند که مردم علیه دولت و احمدی نژاد شعار ندهند. اما عصبانیت در تمام چهره ها دیده میشد!

 

5

مرضیه – همسر امیر – مانتو و مقنعه سبز پوشیده بود و عکس میرحسین را روی دست گرفته بود. وقتی رسیدیم خوش و بشی کردیم و بعد سراغ مادرش را می گرفت که لابلای جمعیت گم شده بود.

بچه های ستاد احمدی نژاد اس ام اس میزدند که «تو مصلی یک میلیون جمعیته» حوصله نداشتم که جواب بدهم به نظرت از تجریش تا راه آهن چقدر جمعیته. از وقتی رسیده بودیم، یه بند مشغول گرفتن شماره علی بودم. هیچ وقت نشده بود چند روز پشت سرهم تلفن جواب ندهد، الا در ایام اعتکاف. هرچند میدانم این هفته حتی شبها را هم در ستاد می خوابید. فقط چند روز پیش اس ام اس همیشگی اش رسید که «یک یاحسین تا میرحسین». زنگ زدم خانه اش که برایش پیغام بگذارم. حاج خانم میگفت، ازش بیخبرم، انشاالله به حق جده ام، آخر هفته دست پر برگرده...

 

6

خانه که رسیدیم هنوز در هوای خیابان بودم. آنهایی که ماشین داشتند، دیگران را تا مسیرهایی میرساندند. یک جوانی هم ما را تا میانه های راه آورد. انگار سرویس ایاب و ذهاب و اتوبوس که نباشد، دلها نزدیکتر می شود.

20:30 که این روزها سنگ تمام گذاشته است، اخبار مصلی را با هلکوپتر تصویر گرفته بود و در حمایت از احمدی نژاد نشان میداد. اما دریع از یک تصویر از «حلقه ی سبز». چقدر دلم سوخت از اینکه دیگران نمی توانند باخبر شوند که چه جمعیتی بود.

 

7

مناظره خوب تمام شد. چند دقیقه آخر داشت از دست رضایی در میرفت که جمع شد. هنوز از هوای مناظره بیرون نیامده بودم که تلفن زنگ زد. از دیدن شماره علی آنقدر ذوق کرده بودم که فریاد زنان جواب دادم «خیلی دوسست دارم، سلام... چه خبر علی؟» در ستاد تکبیر می گفتند!

علی آمارها رو خواند... صدای تکبیر توی ستاد پیچیده بود. آمار روستایی، شهرهای اصلی، شهرستانهای خاص و... مجموع آراء میرحسین در نظر سنجی ها نزدیک به 60درصد بود. میگفت در تمام نظرسنجی ها سید جلوست، الا رجا و یکی دوتا سایتهایی که مشخصه چیکار دارن میکنن! خلاصه اینکه یه یاحسین دیگه بگیم، همون دور اول تموم میشه ماجرا!

با علی خداحافظی کردم، نامه کارکنان وزارت کشور از صبح کنار تلفن مانده بود... فتوای شرعی، مهر دوم پای صندوق، تفاوت 9 میلیون در نصاب اعلام شده از واجدین شرایط و تقاضای نظارت ویژه از رهبری... چقدر دلم سوخت برای زحمت این بچه ها، برای دلهای ساده، چقدر دوستدارم این نامه ای که دست من است دروغ باشد. مثل تمام دروغها...

  

+  | سه شنبه 19 خرداد1388| 12:2 بعد از ظهر | 

----------------------------------------------------------------------