در تمام عمرم
شاید هیچ روزی
مانند این روزها
از نظر روحی و عاطفی
تهی دست نبودم...
دلم میخواهد
بروم بالای بام
فریاد بزنم
شما را به خدا
کسی نیست
به دادم برسد؟
تمام دلم را
گرفته است
این دود و بوی سرب
تمام جانم کینه است
شبها در گوشم صدای شعار میپیچد
در خواب پریشان می پرم...
هی به خودم نهیب میزنم
این خیمه شب بازی
انقدرها ارزش ندارد
بعد یاد خونهای همسالانم می افتم
شما را به خدا
کسی دستی ندارد
که بر پیشانی مضطربی بکشد!؟
+ | پنجشنبه 28 خرداد1388| 0:0 قبل از ظهر |
----------------------------------------------------------------------